على اكبر دهخدا
946
امثال و حكم ( فارسى )
وگر استيزه كنى با تو برآيم من * روز روشنت ستاره بنمايم من . منوچهرى . امير ابو الحسن تيره شد و خشم گرفت و گفت . . . و اللّه كه من ستاره بروز بديشان نمايم . زين الاخبار . ستاره را بالاى سر خود نميتواند ديد . نهايت حسود و رشگن يا بسيار متكبر و خودپسند است . ستارهء سهيل است . دير دير او را توان ديدن . غيبتهاى او دراز و طويل باشد . ستاره كوره ماه نميشه . كوره در تداول عوام مصغر كور با قصد تحقير است و نميشه در لهجهء طهرانيان نمىشود باشد . و مراد مثل آنكه ناقصى بدعوى جاى كاملى نتواند گرفت . ستايشسرايان نه يار تواند * ملامتكنان دوستدار تواند . سعدى . رجوع به : از صحبت دوستى . . . ، شود . ستايش نبرد آنكه بيداد بود * بتخت و بگنج مهى شاد بود . فردوسى . ستدن كار گدايان و بىهمتان باشد . كيمياى سعادت . ستد و داد جز به پيشا دست * داورى باشد و زيان و شكست . لبيبى . نظير : نسيه آخر بدعوا رسيه . معاملهء نقد بوى مشك ميدهد . ستر دل يك بار كى نتوان دريد * ( نامبين گفتم اين ابيات از آنك . . . ) مسعود سعد . نظير : دل آدمى سفره نيست كه هرجا بتوان باز كرد . ستم بر ستمپيشه عدل است و داد * ( جفا پيشگانرا بده سر بباد . . . ) سعدى . نظير : ترحم بر پلنگ تيزدندان * ستمكارى بود بر گوسفندان . سعدى . و رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود . ستم بر ستمكاره آيد پديد * ( بجز جنگ را هيچچاره نديد . . . ) فردوسى . رجوع به : آبادى ظلم . . . ، شود . و رجوع به از مكافات عمل . . . ، شود . ستم در پى داد سردى بود * ( كم پرورده كشتن نه مردى بود . . . ) سعدى . ستم را ميان و كرانه بود * ( . . . هميدون ستم را بهانه بود . ) فردوسى . ظلم را نيز غايتى است . ستم مپسند از من بر تن خويش * ستم از خويش بر من نيز مپسند . ناصر خسرو . رجوع به : آنچه بر خود نپسندى . . . ، شود . ستمنامهء عزل شاهان بود ( چنين گفت نوشيروان قباد * كه چون شاه را سربپيچد ز داد كند چرخ منشور او را سياه * ستاره نخواند ورا نيز شاه . . . * چو درد دل بيگناهان بود . ) فردوسى .